تبلیغات
♚KÖRÊÂÑ STØRY♚ - Last Person _EP1
سلام جیگرا
خوبید؟
مرسی از استقبالتون
بفرمایید ادامه برای قسمت اول
پوستر چطوره؟ 
last person episode 1

اوووف تلف شدم اه بازم یه پرونده دیگه.
آدم دوروز نمیتونه استراحت کنه.
جلوی در اتاق ژنرال ایستادم،یه نفس عمیق کشیدم و درو زدم.
ژنرال:بفرمائید
رفتم تو سلامی کردم .
ژنرال یه لبخند زدو گفت منتظرت بودم.بیا بشین و به صندلی مقابلش اشاره کرد.
با یه لبخند خشک نشستم.از روی صندلی بلند شد رفت جلوی پنجره و پشت به من ایستاد،نگاهی با نفرت بهش انداختم حیف که رئیسم بود
مجبور بودم از دستوراتش اطاعت کنم وگرنه....
هوووف معلوم نبود باز چه خوابی برام دیده...سرمو تکون دادم تا این فکرا از سرم بره
ژنرال :با کارا چیکار میکنی؟مشکلی که نداری؟
گفتم:نه به لططططف شما همه چی خوبه .یه لبخند تحویلش دادم
_خب من از کارت خیلی راضیم بیشتر از همه بچه ها روت حساب میکنم همیشه با اینکه زنی اما کارت از مردای این اداره بهتره
منتظر بود ازش تشکر کنم ولی گفتم:ادامه بدین گوشم با شماس
_بله می‌گفتم،یه ماموریت جدید به پستت خورده و منم غیر از تو نتونستم رو هیچکس حساب کنم
با اخم نگاش کردم میخواستم ببینم در ادامه حرفش چی میگه!
گفتم:خوب منظورتون از این حرفا چیه؟
***********************
درو که بستم یکم جلو در مکث کردم...ی نگاه به در اتاق ژنرال انداختم و راهمو به سمت اتاقم پیش گرفتم....
رفتم تو اتاقی که4ساله متعلق به منه...وهیچکس جز من تو این اتاق کار نمیکنه...
نگام افتاد به تابلوهایی که مربوط به موفقیت هام توی ماموریت هایی که به پستم خورده بود تو این چند سال...چشممو از تابلو ها گرفتم و وسایلمو برداشتم از اتاق زدم بیرون...
خواستم به عادت هرروزم با اتوبوس برم ولی ایندفعه تصمیم گرفتم پیاده برم حرفای ژنرال از مغزم بیرون نمیرفت....
فلش بک تو اتاق ژنرال:
ژنرال:میخوام این ماموریت رو تو به عهده بگیری اما دستور دادن که افرادمون و مجبور نکنیم انتخاب و بزاریم به عهده خودتون
من:مگه چجور ماموریته؟
ژنرال:خب رسیدیم به اصل مطلب چیزی درباره ی ((شمع شبگرد))شنیدی؟
من:نه اولین باره که اسمش بگوشم میخوره
-یه آدمیه که...البته فکر نکنم آدم باشه...بهتره بگم یه موجودیه که شبا کارشو انجام میده
من:کارشو؟
-بله آدمکشی
گفتم:خب...
-بله داشتم میگفتم شب ها بعد از غروب آفتاب پیداش میشه و هیچکس دلیل آدمکشیش رو نمیدونه و یه چیز جالب اینه که فقط با یه ضربه به قتل میرسونه ضربه ای دقیق روی گردن و کسی هم نمیدونه این موجود از چه سلاحی استفاده میکنه....
من:و شما میخواید من این موجودو دستگیر کنم و به شما تحویل بدم
ژنرال:بله
من:و شما اینو هم میدونید که من یه دخترم و اون یه مرده... یه مرد معمولیم نه کسی که هیچکس نمیتونه گیرش بندازه...
ژنرال:تو یه آدم معمولی نیستی تا به حال هشتا ماموریت مهم رو انجام دادی اونم بدون هیچ عیب و نقصی.
من:باید روش فکر کنم...
ژنرال:حتما این اجازه رو داری ولی این رو یادت نره که این یه موقعیت خیلی مناسبه نزار از دستت بره.
برای چند ثانیه زل زدم تو چشماش و بلند شدم
من:خیلی خب خبرشو بهتون میدم... 
پایان فلش بک
به خودم اومدم دیدم جلوی در خونم یعنی این همه راهو اومدم؟یه نفس عمیق محکم کشیدم و درو باز کردم
رفتم تو:بابااااا
بابا:دختر گلم اومده خسته نباشی بابایی
با لبخند رفتم گونشو بوسیدم:ممنونم
بابا:کارا خوب پیش میره؟
تا اینو گفت لبخند از رو لبم خشک شد و یاد ماموریت افتادم اما دوباره زود لبخند زدم و گفتم :نگران نباشین همه چی خوبه
.
.
.
خب چطور بود؟
امیدوارم دوستش داشته باشین
منتظر قسمت بعدی باشید



طبقه بندی: Last Person، 

تاریخ : دوشنبه 11 مرداد 1395 | 05:13 ب.ظ | نویسنده : RÕJÃ | نظرات
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.