تبلیغات
♚KÖRÊÂÑ STØRY♚ - Just Love_Ep1
سلام عشقولیاى خودم
خوبید؟
قسمت اول داستانم رو آوردم
مرسى بابت استقبالتون
پوستر چطوره؟
امیدوارم خوشتون بیاد
بفرمایین ادامه
 
                                         
خیلی خسته شده بودم...
تازه کارم تو کافی‌شاپ تموم شده بود ... 
دلم میخواست یه کم استراحت کنم ولی باید میرفتم هتل...اونجا هم باید کار میکردم...من به پولش نیاز داشتم.... 
آآ یادم رفت خودمو معرفی کنم...من چویی یومی هستم دانشجوی رشته پرستاری توی یه دانشگاه خوب شانسی بورسیه شدم.... 
دانشگاهی که توش بورسیه شدم یه دانشگاه معمولی نیست و مال بچه پولداراست ولی چون من بورسیه شدم لازم نیس پول بدم....
من تو  این دنیا کسی رو هم ندارم...یه بچه پرورشگاهی‌ام...وقتی 18سالم شد از پرورشگاه بیرون اومدم و دنبال زندگیم رفتم.... 
یک سال توی یه خونه‌ی نقلی و کوچولو که اجاره‌ای هم بود زندگی میکردم و کنار زندگیم درس میخوندم و کار هم میکردم...الان تو خوابگاه دانشگاه زندگی میکنم و پول پیش خونه رو پس‌انداز کردم که هروقت نیاز به پولش برای پیوند قلب کردم داشته باشم...گفتم قلب..من ناراحتی قلبی دارم...از بچگی...من مثل آدمای عادی نمیتونم بدوئم...ورزش بکنم...کارای سخت انجام بدم و این بیماریم یه رازه که هیچ کس نمیدونه...
کارم که توی هتل تموم شد به سمت خوابگاه دانشگاه رفتم...من توی اتاقم تنها بودم و این به نفع من بود چون اینجوری کسی تو کارم فوضولی نمیکرد...فردا امتحان داشتم و مجبور بودم بخونم...تا ساعت 3درس خوندم و بعدش رفتم خوابیدم...4ساعت دیگه باید بیدار میشدم... اوه چقد بد...انقدر خسته بودم که تا سرم به بالش رسید خوابم برد...
با صدای آلارم گوشیم از خواب بیدار شدم... لباسامو پوشیدم و کتابامو گزاشتم تو کیفم و از اتاقم بیرون اومدم...
این رو یادم رفت بگم من تازه یک ماهه که تو این دانشگاه اومدم و دوستی ندارم...به سمت کلاس رفتم...
امتحانم رو دادم...بد نبود...بعد از امتحان استاد توی کلاس داشت راجب یه اردو حرف میزد...من اصولا هیچ اردویی نمیرفتم ولی این جمله‌ی استاد تو گوشم مدام تکرار شد...
«این اردو یه اردوی اجباریه و همه باید شرکت کنن.»
اوه نه من نمیتونم حالا چیکار کنم؟؟
وقتی کلاس تموم شد ناراحت از کلاس بیرون اومدم... اصلا حواسم نبود کجا میرم ولی یهو خودمو جلوی یه در دیدم... روی در نوشته بود...«دفتر مدیر...آقای پارک»
آره...خودشه...مدیر پارک میتونه کمکم کنه...نفس عمیقی کشیدم و آروم در زدم...
_بفرمایین داخل...
درو باز کردم و رفتم تو...مدیر پارک مثل همیشه لبخند مهربونی رو لباش داشت...اون مردی مسن و مهربون بود..
لبخندش روی لبای منم خنده آورد...با لبخند بهش تعضیم کوتاهی کردم و سلام کردم...
_سلام جانم...بشین..
روی صندلی روبروی میزش نشستم..
_کاری داشتی ؟؟
_بله آقای مدیر...میخواستم راجب این اردو باهاتون صحبت کنم..
_بگو میشنوم
مقدمه چینی نکردم و زود رفتم سر اصل مطلب:میشه من نرم؟؟
نه مقدمه‌ای کردم نه چیزی و زود پریدم وسط...
آقای پارک با تعجب پرسید:چرا نمیخوای بیای؟؟خودت که میدونی این اردوی استاد کیم اجباریه..‌.خانم‌.‌..
_چویی یومی هستم.
_اگه اشتباه نکنم تو همون دانشجوی بورسیه‌ای هستی درسته؟؟
یومی:بله درسته.
_خب برای چی نمیخوای بیای؟؟
راستش..چیزه...من...من...
نمیدونم باید چی بگم؟؟... حالا چیکار کنم؟؟
_تو چی؟؟
یومی:من...من...بخاطر بیماریم نمیتونم بیام!!
نفهمیدم چی شد ولی من رازی رو که مدتها بود پنهانش کرده بودم رو لو دادم....
_بیماریت چیه؟؟
دیگه گفته بودم پس مجبور بودم بگم....
_من ناراحتی قلبی دارم.
آقای پارک از رو صندلیش بلند شد و به سمت کشوی پرونده ها رفت و یه پرونده ازش بیرون آورد....
روش اسم من بود...
_اینجا چیزی از بیماریت نگفتی و گفتی که پدر و مادرت هم توی یه کشور دیگه زندگی میکنن درسته؟؟
یومی:من نمیخواستم بگم ولی...
_من باید این موضوع رو به استادا بگم.
یومی:نه آقای مدیر... خواهش میکنم به کسی نگید...فقط لطفا اجازه بدید که من نرم اردو...
_ولی تو میدونی که استاد کیم چقدر سخت گیرن و حتی اگه منم بگم موافقت نمیکنن...
یومی:ینی هیچ راهی نیس؟
_نه...تنها راه اینه که بری ولی تو فعالیت‌ها‌ی اردو شرکت نکنی...همین
یا عیسی مسیح من پولامو میخوامممم...من نمیخوام برم اردو...
_چی زیر لب میگی؟؟پول؟؟پول چیی؟؟
یومی: پول؟؟من گفتم پول؟...هیچی من گفتم پول اردو رو فردا میارم....
هاننننن؟؟؟ جانممممم؟؟ من الان چی گفتم؟؟؟
ای خاک تو سرت یومی..
_باشه...
از جام بلند شدم و تعضیم کوتاهی کردم و خداحافظی کردم و از اتاق مدیر بیرون اومدم....
هعععععع....الکی الکی باید پولامو بریزم بیرون... 
موقع نهار بود....سمت سالن غذا خورى رفتم...غذامو گرفتم و داشتم میرفتم سمت ى میز ک یهو نفهمیدم چى شد و خوردم زمین....آخخخخ.....تمام بدنم درد گرفت...خواستم بلند شم ک صداى داد بلندى تو گوشم پیچید...
_دختره احمق....مگه کورى..نگاه کن چیکار کردى؟ 
از روى زمین بلند شدم...ی پسر درشت هیکل روبروم بود ک روی گردنش هم خالکوبی شده بود ...از رنگ پوست و مو و حالت چهره‌ش معلوم بود کره ای نیست....اما بلد بود کره ای حرف بزنه..این واقعا قرار بود دکتر یا پرستار بشه! ..اونم با این خالکوبیااا...تمام غذام روی لباسش‌ ریخته بود...
دورمون ی عالمه آدم جمع شده بود...
از ترس نفس نمیتونستم بکشم...
_هیییی دختره‌ی دست و پا چلفتی بیا گندی ک به لباسم زدی رو پاک کن....زود باش
+بس کن جیمی ی اتفاق بوده...شر درست نکن...
صدا از پشت سرم بود...
خب چطور بود؟؟ 
میدونم زیاد خوب نبود اما خودتون ببخشید 
منتظر قسمت بعد باشید...







طبقه بندی: Just Love، 

تاریخ : یکشنبه 10 مرداد 1395 | 02:21 ب.ظ | نویسنده : RÕYÃ | نظرتون؟
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.