تبلیغات
♚KÖRÊÂÑ STØRY♚ - Just Love_Ep2
سلاممممم چینگو‌های گلم 
من اومدم با قسمت دوم داستانم 
پوستر چطوره؟؟ 
این قسمت بهتر از قسمت قبله
بفرمایین ادامــــــه 
Just Love_Ep2

برگشتم پشت سرم رو نگاه کردم....ی پسر قد بلند بود ...اونم مثل بقیه پسرا یونیفرم مخصوص دانشگاه رو پوشیده بود ولی آشتیناش رو داده بود بالا...روی دست چپش ی خالکوبی داشت...انگار اونم با اون پسره بود...اومد از کنار من رد شد...وقتی رد شد شونه‌ش به ونه‌ی من خورد و من ی کوچولو ب جلو پرت شدم...برگشت نگام کرد و ی لبخند از روی تمسخر تحویلم داد و رفت سمت اون پسره...
_ بیخیال جیمی اعصاب خودت رو خورد نکن اون دختر ارزشش رو نداره....
بعد رو به من گفت: زود از اینجا گورت رو گم کن
خیلی ترسیده بودم....
نمیخواستم دعوا درست بشه....
از لای جمعیت رفتم بیرون...
نهار هم نتونستم بخورم....رفتم توی محوطه و نشستم روی یکی از نیمکت های توی محوطه.... زانوهام رو بغل کردم و سرم رو گزاشتم روی زانوهام....
_ خیلی خوب کاری کردی که چیزی نگفتی!
سرم رو از روی زانوهام برداشتم و به دختری که روبروم بود خیره شدم....ی دختر با موهای  بلند و در حالی که کوله پشتیش روی شونه ش بود  روبروم وایساده بود 
با تعجب گفتم:چی؟
خنده ریزی کرد و نشست کنارم....
دستش رو جلو آورد و با لبخند گفت: من لی تارا هستم 
بخش دست دادم و گفتم: منم چویی یومی هستم...
_ از آشناییت خوشبختم 
لبخندی زدم و گفتم: منم همینطور 
کوله پشتیش رو گذاشت روی پاش و ی ظرف غذا از توش درآورد...
توش دوتا ساندویچ بود... ظرف رو گرفت سمتم و گفت:بردار
یومی:اوه نه...مرسی...خودت بخور
تارا:یکیش برای تو و یکیش برای من...بردار...
لبخندی زدم و یکیش رو برداشتم...
شروع کردیم به خوردن....
تارا: کار خوبی کردی که چیزی نگفتی.... اون دوتا پسرای بدی ان.... فقط دنبال دعوا میگردن..... اگه چیزی هم بهشون بگی شروع میکنن کتک زدن.... فرق نمیکنه دختر باشی یا پسر
خیلی از حرفش تعجب کردم....
یومی:پس چرا کسی به مدیر پارک چیزی نمیگه؟
تارا: هیسسس...اگه کسی به مدیر پارک بگه ...پِخ...پِخ
بعد با دست گردنش رو فشار داد...
آب دهنم رو با صدا قورت دادم و گفتم: ینی میکشنش؟؟
تارا: اوهوم
دیگه چیزی نگفتیم و ساندویچ مون رو خوردیم...
بعد از اینکه ساندویچ رو خوردم گفتم:بابت ساندویچ مرسی
تارا با لبخند گفت: قابل تو‌ رو نداشت...راستی؟ میشه ی درخواستی ازت بکنم؟
_آره ...حتما
تارا لپاش سرخ شد و با خجالت گفت:میای باهم دوست بشیم؟
از‌ خدام بود باهاش دوست بشم... رفتم جلو و بغلش کردم...
تارا هم منو بغل کرد.... باورم نمیشد.... بالاخره ی دوست پیدا کردم...
دست تو دست هم داشتیم توی محوطه راه میرفتیم..
تارا:راستی اردوی فردا رو هستی؟
_آره ....خودت ک میدونی اجباریه
تارا:آره میدونم ولی منظورم این بود که تو با کی میری؟
_ من دوستی ندارم که باهاش برم....
تارا با خوشحالی گفت: یوهو... پس باهم دیگه میریم....
به ساعتم نگاه کردم.... واییییییی نههههههههههه..... کافی شاپپپپپپ
_تارا....من....من...باید برم جایی....بعدا میبینمت....فعلا بای...
اصلا صبر نکردم ببینم تارا چی میگه و زود رفتم سمت اتاقم و لباسام رو عوض کردم و زود رفتم کافی شاپ....
تا به کافی شاپ برسم مردم.... با اتوبوس خودم رو رسوندم...ی کوچولو هم دوییدم و باعث شد قلبم یکم درد بگیره اما زیاد مهم نبود.... واییییییی... دیر کردم.. رفتم تو.... آقای جانگ با دیدنم اخمی کرد و گفت: چویی یومییییی.... دوباره دیر کردی....
با ناراحتی گفتم: ببخشید... ببخشید...
زود از جلوی چشاش رفتم کنار تا به کارم برسم.... 
تا ساعت 8 توی کافی شاپ کار کردم و بعدش مجبور بودم برم هتل....
از خستگی دیگه جون کار کردن و راه رفتن نداشتم.... کارم توی هتل تموم شد... باید تا قبل از ساعت دوازده خودم رو میرسونم دانشگاه.... ساعت 11:31 بود.... دست کم نیم ساعت وقت داشتم... لباس کارم رو عوض کردم و هرطور ک بود خودم رو رسوندم دانشگاه...
اتاق من آخرین اتاق توی قسمت خوابگاه دخترا بود.... با هزار تا زحمت خودم رو رسوندم تو اتاقم و خودم رو پرت کردم رو تختم.... انقدر خسته بودم که یادم رفت ساعتم رو برای فردا کوک کنم و لباسام رو عوض کنم......
_یومییییییییی.....یومییییییییی....چویی یومییییی...بیدار شووووو
صدای مشت زدن به در و جیغ های پشت سر هم تارا توی گوشم میپیچید....مگه چه خبره؟ ایششششششش نمیزاره بخوابم...آها یادم افتاد امروز اردو عه...
اردو..
اردوووووو؟!؟!؟
چشامو باز کردم و دوییدم سمت در و در رو باز کردم....
تارا: یومی کجایی ؟ چیکار میکنی؟ بدو دیر شد....
خیلی هل شده بودم... با تعجب پرسیدم چیکار کنم؟!؟
تارا: هیچکار فقط چند دست لباس برای خودت بردار و چندتا لوازم شخصی... همین....
_ واییییییی الان.... بیا کمکم کن....
با کمک تارا زود آماده شدم و رفتیم تو محوطه...
همه توی محوطه بودن.... با خجالت رفتم توی صف وایسادم....
استاد شروع کرد به حرف زدن....
_این اردو ی کار گروهیه .... شب قراره توی چادر بخوابید... از هتل خبری نیست... زود به گروه های سه نفره تقسیم شد تا شب خواستید توی چادر بخوابید مشکلی نداشته باشید....
تارا: امممم.... ما که دوتاییم؟!....
توی جمعیت دیدم ی دختر با موهای کوتاه سرش رو انداخته پایین و داره به پاهاش نگاه میکنه....
زدم روی شونه تارا و گفتم: فک کنم اون تنهاس!...و ب دختره اشاره کردم...
تارا لبخندی زد و گفت: پس بریم بیاریمش تو گروه خودمون...
رفتیم سمتش و گفتیم: میای با ما تا ی گروه بشیم؟
با لبخند بهمون نگاه کرد و گفت: اگه مزاحمتون نیستم...
تارا با خوشحالی گفت: آخخخخ جونننن....سه تایی شدیم... 
دستم رو جلوش گرفتم و گفتم: من چویی یومی هستم... باهام دست داد و گفت: منم لی هیونا هستم...
تارا: منم کیم تارا هستم...
اتوبوس‌های مخصوص دانشگاه بیرون بودن....سه تایی رفتیم سمت اتوبوس و رفتیم آخر اتوبوس نشستیم...
_از اینجا بلند شید...
ی دختر با موهای لخت و قد بلند روبرومون وایساده بود و طلبکارانه بهمون نگاه میکرد....
یومی:‌چرا باید بلند شیم؟
_چون میخوام با دوستام اینجا بشینم... 
چقدر خودخواه بود....
یومی: خب برید ی جای دیگه بشینید...
ی تای ابروشو بالا داد و گفت: بلند نمیشید؟
با صدای محکم گفتم: نع
انگشتش رو به نشونه تهدید گرفت جلوم و گفت : بعدا باهات حساب میکنم
و بعد با اون دوتا دختری که پیشش بودن از اتوبوس رفتن بیرون...
هیونا با ترس گفت: چرا باهاش اینجوری حرف زدی؟؟
_ آخه داشت زور میگفت
تارا: یومی مگه تو اونو نمیشناسی؟
_مگه اون کیه؟
هیونا: اون دختر ی آدم کله گنده‌س و همه ازش حساب میبرن...یومی تو‌قبر خودتو کندی!
تارا: فقط مواظب خودت باش این دختره خیلی خیلی خطرناکه...
ی کوچولو ترسیدم ولی نمیخواستم روزم رو خراب کنم....لبخندی زدم و گفتم: بیخیالللل....بیاید خوش باشیم....
تا برسیم به جنگل توی راه خیلی حرف زدیم و‌خندیدیم ....خوراکی خوردیم....یکم خوابیدیم .... بعدش یکم آهنگ گوش دادیم تا اینکه رسیدیم...
استاد کیم خیلی جدی بود همه رو به صف کرد و هر سه نفر باهم دیگه میرفتن و از اون مردی که کنار استاد کیم وایساده بود چادر و کیسه خواب میگرفتن و بعد از اینکه همه گرفتن استاد کیم همه رو برد وسط جنگل....خیلی راه رفتیم....دیگه اتوبوس و ماشینی در کار نبود و فقط تا چشم کار میکرد درخت بود...
استاد کیم روی ی تنه درختی ک قطع شده بود وایساد و همه دورش جمع شدن....
_هر سه نفر سه نفر برید و ی گوشه ای برای خودتون چادر بزنید ... نصب کردن چادر 5 نمره داره....
هیونا:واییی اونجا خیلی خوبه
ی جای خیلی خوبی رو هیونا نشون داد....خواستیم چادر رو نصب کنیم ک ی صدایی گفت: ما می‌خوایم اونجا چادر بزنیم....
اوفففففففففف دوباره اون دختره بود....
_ کی گفته اینجا برای شماس؟
ی نگاه تحقیر آمیزی بهم کرد و گفت: مثل اینکه تو منو نمیشناسی ؟ نه؟!؟
اخمی کردم و گفتم: هرکی میخوای باش... ما اول اینجا اومدیم ...
اخمی کرد و گفت: اوکی.... دوتا طلبت!
و‌ رفت..
هیونا با ناراحتی گفت: ووییی یومی اون میکشتت
لبخندی زدم و گفتم: ن هیچ کاری نمیتونه بکنه
شروع کردیم به زدن چادر... سخت بود اما شد.... 5 نمره رو هم گرفتیم...
استاد کیم با خودش ی آشپز هم آورده بود که روی آتیش آشپزی میکرد... چندتا دستشویی و حمام سیار هم توی جنگل نصب شده بود.... 
هوا یکم سرد بود .... اما در کل خوب بود... امروز رو استاد کیم اجازه داده بود که یکم تفریح کنیم.... شب توی جنگل ترسناک بود
شب شام رو کنار آتیش خوردیم...
شب خیلی خوبی بود...
صبح قرار بود بچه‌ها کار گروهی انجام بدن..
کاش منم میتونستم...
شب توی چادر تارا هی اذیت میکرد و داستانهای عجیب و غریب و وحشتناک تعریف میکرد...
هیونا هم به صداها حساس شده بود و تا ی صدا می شنوید میرفت زیر پتو...
صبح با صدای ی سوت بلند و صدای استاد کیم بیدار شدیم....
بعد از صبحونه استاد کیم گفت:
همه به گروه های دونفره که من تعیین میکنم تقسیم میشید...
همه دو به دو گروه شدن ولی من تک بودم...
چون تعداد مون فرد بود...
استاد کیم اومد جلوی من و گفت:
شانس باهات بود  و تک افتادی!
میتونی خوش بگذرونی....
ولی مواظب خودت باش 
و ی چشمک زد
فهمیدم که اون میدونه من بیماری دارم...
تارا و هیونا از روی شانس با همدیگه همگروه شده بودن...
تارا: یومییییی قبول نیستتتت
زبونم رو بیرون آوردم و گفتم:
دلتون بسوزهههه
_دختراااا بیاید
استاد کیم هیونا و تارا رو صدا زد و رفتن....
نشستم روی ی کنده‌ی درخت...
هم خوشحال بودم هم ناراحت
داشتم با خودم زیر لب آهنگ زمزمه میکردم که
ی نفر اومد کنارم نشست...
بهش نگاه نکردم...
اصن اهمیت ندادم...
_تو چرا نرفتی؟

ی نگاه بهش کردم و بدون اینکه چیزی بگم به زمین نگاه کردم و آهنگم رو زمزمه میکردم...
_مریضی؟
با تعجب بهش نگاه کردم و گفتم: هان؟
_چشات ضعیفه؟
یومی:نع
_پاهات مشکلی دارن؟
یومی:نع
_پ.ر.ی.و.دی؟!
ی اخمی كردم و گفتم:
پسره پررووووو 
خجالت نمی‌کشی ؟
اصن به تو چه؟!؟!
_وااا من فقط سوال کردم....
از جام بلند شدم و رفتم تا یکم قدم بزنم....
اول رفتم توی چادر و mp3 ام رو برداشتم...
همینطور که آهنگ گوش میکردم توی جنگل راه میرفتم...
هوا ابری بود....
من از جهت مخالفی که استاد و بچه ها رفته بودن رفتم...
داشتم برای خودم قدم میزدم که یهو ی چیزی خورد توی کمرم و افتادم زمین....
اول چیزی که دیدم دوتا کفش بود...
سرم رو آوردم بالا...
اون دختره بود...
خواستم بلند شم که دو نفر از بازوهام گرفتنم...
دوتا پسر بودن...
ی لبخند تحقیر آمیزی بهم زد...
با خونسردی گفتم: چیکارم داری؟
_هه....میخوام طلبم رو ازت بگیرم...
میخواستم از دستشون خلاص شم
ولی نمیشد اونا منو محکم گرفته بودن...
ی جیغی کشیدم و گفتم: ولم کنینننن
ی سیلی بهم زد و گفت: خفه شو...هرچقدر هم داد بزنی کسی صدات رو نمیشنوه....
برگشت یکم دور و برش رو نگاه کرد تا اینکه چشش به ی دره افتاد ...
_ببرینش اونجا...
واییییییی نههههههههههه 
میخواست چیکار کنه....
منو بردن دم اون پرتگاه....
جیغ کشیدم و گفتم: ولممممم کنینننننن
_الکی جیغ نکش تا به زانوم نیفتی و معذرت خواهی نکنی ولت نمی کنیم....
با صدای بلند گفتم: من از تو معذرت خواهی نمیکنم
اومد جلوم و ی تای ابروشو بالا انداخت و گفت: پس اینجوریاس!! اوکی....
بعد رفت کنار و گفت: پسرا....تا سه میشمارم از همین دره پرتش کنین پایین...۱..۲.
.
.
.
اوفففففففففف مردم.... خیلی خسته‌م 
لطفا نظراتتون رو بگید تا انرژی بگیرم 
بای تا قسمت بعد 










طبقه بندی: Just Love، 

تاریخ : یکشنبه 17 مرداد 1395 | 02:22 ب.ظ | نویسنده : RÕYÃ | نظررررررر
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.