تبلیغات
♚KÖRÊÂÑ STØRY♚ - lase person_Ep2
سلام دوستای عزیزم 
خوبید؟
بفرمایید ادامه برای قسمت دوم
ببخشید که دیر شد
پدرم هم ی لبخند دلگرم کننده تحویلم داد
پلم فقط و فقط به همین لبخندای پدرم و چشای شیرین و امیدوار برادرم کوچیکترم ووبین خوش بود....
تو دنیا هیچکس ب جز پدر و برادرم رو نداشتم....
مادرم بعد از به دنیا آوردن ووبین مرد...
من تا چند سال افسرده بودم و تاثیر بدی روی خودم و درسام گذاشته بود...
تو خانواده‌ی ثروتمندی بزرگ نشدم اما پدر و برادرمو با دنیا عوض نمیکنم...
پدرم برام 22 سال زحمت کشیده...
تا بتونم درس بخونم ..
اما حالا نوبت من بود ...ک من برم سرکار و را پدرمو ادامه بدم آ اون استراحت بکنه...
لبخن د عمیقی زدم و گفتم: ووبین کجاس؟!
_بعد از اینکه  مدرسه اومد رفت خونه دوستش درس بخونن...
سرمو تکون دادم و رفتم تا ی دوشی بگیرم...
بعد از اینکه دوش گرفتم  اومدم دیدم ووبین جلوی tv نشسته و داره فیلم نگاه میکنه...
ووبین 10 سالشه ولی خیلی شیطون و باهوشه...
با خنده گفتم: قهرمان ما چطوره؟؟
با صدای من برگشت و با خوشحالی گفت: هاراااا....
بعد دوید و اومد تو بغلم....
محکم بغلش کردم و لپاشو بوسیدم...
بعد ک از بغلم جدا شد گفتم: با درس و مشقت چیکار میکنی؟!
ووبین: خوبه.....امروز نماینده کلاس شدم!
لپشو کشیدمو گفتم: داداش منی دیگه..آفرین
اون روز تا صبح فردا هکش تو کر ماموریت جدیدم بودم....
نمیدونستم قبولش کنم یا ن؟!
ماموریتی که توش ممکن بود هراتفاقی برام بیفته...ماموریتی ک با جونم بازی میکرد...
اسم پرونده هم برام خیلی عجیب بود....«شبح شبگرد»...
اسم عجیبی داشت....خیلی عجیب...
.
.
.
جلوی آیینه وایسادم...ی نفس عمیق کشیدم و از خونه اومدم بیرون....
وقتی ب اداره رسیدم مستقیم رفتم سمت اتاق ژنرال...
سلام نظامی دادم و با اشاره ژنرال نشستم....
ژنرال: فکراتو کردی؟!
_بله ژنرال...قبول میکنم...
ژنرال لبخندی زد و گفت: میدونستم....
اومد روی صندلی مقابلم نشست و ی سری عکسارو نشونم داد....
_اینا روببین....
نگاهمو دوختم ب عکسا...عکس از گردن ی سری آدما بود ک روشون جای زخم خیلی عمیقی بود...
با تعجب سرمو بلند کردم و گفتم: اینا چیه؟؟!
_زخمی ک کشند‌ه‌س!
با تعجب بازم پرسیدم: با چ‌ سلاحی؟!؟
_معلوم نیست...من همه سلاحارو برسی کردم ولی هیچ شباهتی ب جای زخمی که داشتن نداره...
ی تای ابروموبالا انداختم و ب عكسا نگاه کردم...
_تا اینجا اینا تنها مدارکیه ک داریم...
سرمو تکون دادم و گفتم : چیز دیگه ای نیست؟!
_ن میتونی بری
عکسارو برداشتم و بعد از اتاق اومدم بیرون....و رفتم تو دفتر کار خودم...
خودمو انداختم رو صندلی و ب عکسا نگاه میکردم...
حدود یک ساعتی نگاهم ب عکسا بود...سر در نمیاوردم...ینی این چ سلاحیه؟!؟
وقتی هم ک رفتم توی خونه فقط نگاهم روی عکسا بود....
کاملا حواسمو ب خودشون پرت کرده بودن،...
خیلی عجیب بودن...
روی صندلی چرخ میخوردم و فکر میکردم....
آها....آره
باید برم خونه‌ی مقتولین و از خانواده‌هاشون سوال کنم...شاید ب کسی یا چیزی مشکوک باشن...
.
.
.
.
اینم از داستان
امیدوارم خوشتون اومده باشه
کامنت یادتون نره!
تا قسمت بعد بای










طبقه بندی: Last Person، 

تاریخ : شنبه 27 شهریور 1395 | 11:45 ق.ظ | نویسنده : RÕJÃ | نظرات
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.