تبلیغات
♚KÖRÊÂÑ STØRY♚ - Just Love_Ep3
جیغغغغغغغغ
سلاممممم
من بعد از ی قرن اومدم
بفرمایین قسمت سوم
منم برم کامنتا رو جواب بدم

_ep3
_هییییی جیناااا بس کن...
نمیدونستم کیه ولی صداش آشناس...
جینا: اوپااااا
_داری چیکار میکنی؟ هان؟!
جینا: اون منو اذیت کرده دارم ادبش میکنم....
_کار خیلی زشتی میکنی ..از تو توقع نداشتم...
جینا: اما اوپااااا
_ولش کنین
پسرا پرتم کردن زمین...
ی دستی اومد جلوی صورتم...
_بلند شو...
اصلا اهمیت ندادم و خودم از روی زمین بلند شدم..
دوباره اون پسره بود...
_حالت خوبه؟
حالم اصلا خوب نبود ولی فقط گفتم:
مرسی که نجاتم دادید 
اینو گفتم و رفتم...
صدای دختره رو میشنیدم....
جینا: اوپااااا چرا کمکش کردییی؟
_ هزار بار گفتم به من نگو اوپا بدم میاد
جینا: اما باید میزاشتی اون بمیره
_ خیلی خودخواهی جینا
دیگه صداهاشون رو نمیشنیدم..
بازوهام درد گرفته بودن....
نباید به کسی بگم..مخصوصا تارا و هیونا...میترسم نگران بشن...
رفتم توی چادر ولباسامو عوض كردم...
موهام کثیف شده بودن....
بهتر بود میرفتم حموم تا کسی نیست...
.
.
.
سروصدای بچه‌ها میومد...از چادر اومدم بیرون ...هیونا تارا داشتن میومدن سمت من...خخخ قیافه‌ی تارا و هیونا خیلی خنده‌دار بود...
_خخخ قیافه‌هاشونو...
هیونا و تارا تا رسیدن دم چادر نشستن زمین...
هیونا: آیییی من دارم میمیرممم
تارا: مردم از خستگی
هیونا وقت موهای خیس منو دید گفت: رفتی آب بازی؟؟
_ن رفتم حموم...
تارا با ناله گفت: خوشبحااااالتتتت...منم میخوام برم....
بعد از کلی ناله کردن رفتن حموم...
ی ی ساعتی طول کشید...
بعد از اینکه تمام بچه ها حموم رفتن نهار رو خوردیم و دور استاد کیم جمع شدیم...
_نیم ساععت استراحت کنید و خودتون رو برای فعالیت گروهی دوم آماده کنید...
یکی از بچه ها پرسید :چ فعالیتی استاد؟!
_قراره ب گروهای دو نفره تقسیم بشید و برید تو جنگل و از هر حیوونی ک میبینید عکس بگیرید...فعلا استراحت کنید تا منم گروهارو مشخص کنم....
تارا و هیونا توی این نیم ساعت فقط خوابیدن ....
وقتی نیم ساعت تموم شد همه از چادراشون اومدن بیرون...
میدونستم ک قرار نیست من عضو گروها بشم ...
استاد تمام اسمارو خوند .....
_آخرین گروه هم کیم سو هیون و    جینا....
یکی از بچه ها گفت: استاد کیم سو هیون مریض شده حالش بده....
استاد: پس جینا و چویی یومی باهم همگروه میشن...
واییی ن دوباره با این دختره¡¿¡
هیونا : چ مصیبتیییی ...وایییی
تارا: موفق باشی اونی جونم
استاد ب هر دو نفر یکی یدونه دوربین داد..
اونا رفتن و منم رفتم سمت اون....ی نگاه تحقیر آمیزی بهم کرد و جلوتر راه افتاد و منم پشت سرش راه افتادم...دوربین دست من بود....
داشت از ی جای دیگه میرفت...
یومی: نباید از اون طرف میرفتیم؟؟
_اینور جک و جونوراش بیشتره...
چیزی نگفتم و دنبالش راه افتادم...
ی چند دیقه ای راه رفتیم...جنگل خلوته خلوت بود.... ک یهو صدای جیغ یواش جینا رو شنیدم...
_وایییی اونجارو...
یومی:کجا؟ چیزی دیدی؟؟
_اوناهاش ...نگاه کن...
رفتم جلوتر...منکه چیزی نمیبینم؟!؟
یهو موهام کشیده شد و صدای خنده های شیطانی جینا تو گوشم پیچید،... و دوربینو انداختم و سعی کردم موهامو از تو دستای جینا بکشم بیرون....
_آیییی ولم کن...
موهامو ول کرد و منو کوبوند ب ی درخت.....دوباره اون پسرای غولتشن اینجا بودن...
جینا با ی لبخند مرموزانه گفت: کارت تمومه!
_میخوای چیکار کنی؟؟
_ببندینش ب درخت...
پسرا خیلی وحشیانه منو گرفتن و بستن ب درخت....منم فقط جیغ میكشیدم و میگفتم ولم کنین...
جینا قهقه‌های شیطانی میزد و میگفت: هرچقدر دلت میخواد جیغ بزن کسی صداتو نمیشنوه...
اونا منو بستن ب درخت و منم فقط جیغ میزدم...
جینا یهو عصبانی شد و با عصبانیت گفت: اون دهن گشادشو ببندید سرم درد گرفت...
دهنم رو هم بستن...
نمیدونستم دیگه باید چیکار میکردم،...
جینا و اون پسرا رفتن و منو اینجا ول کردن...
احساس میکردم آخرین روز عمرمه...قرار بود بمیرم...
اشکام رو گونه‌هام جاری شد ....
حالم خیلی بد بود....
هوا داشت کم کم تاریک میشد...
فقط دعا میکردم ک ی نفر از اینجا رد بشه...
با تاریک شدن هوا....سرما هم اومد....خیلی سردم بود...خیلی....

(هیونا)

طبق گفته استاد نزدیک غروب آفتاب برگشتیم... من و تارا فقط تونستیم از چندتا حشره عکس بگیریم....دوربین و تحویل دادیم و رفتیم دنبال یومی...
بین جمعیت بچه‌ها دنبال یومی میگشتیم... اما پیداش نکردیم..
تارا: هی هیونا!! اون همگروهیه یومیه...
رفتیم پیش جینا ...داشت با دوستاش میخندید...با دیدن ما لبخندش  محو شد و ی نگاه حق ب جانبی بهمون کرد...
هیونا:   جینا شما یومی رو ندید؟؟
جینا با تعجب گفت : یومی؟؟! یومی کیه؟! 
هیونا: همون همگروهیتون...
جینا: آهاااا اون دختره؟! نمیدونم کجاس...
تارا: مگه با شما نیومد؟!؟ 
جینا: اومد ولی رفت دوربینو تحویل داد و من دیگه ندیدمش...
رو ب تارا گفتم: شاید رفته تو چادر!
تارا: شاید...
با تارا رفتیم سمت چادر ولی اونجا هم نبود...
هیونا: ینی کجاس؟!؟
تارا: بهتره بریم دنبالش..
همه‌جا رو گشتیم...ولی پیداش نکردیم...
تارا با نگرانی گفت: ینی کجا رفته؟
لبخندی زدم و گفتم: شاید تا الان برگشته توی چادر...
با تارا برگشتیم سمت چادر ولی اونجا هم نبود...
هوا تاریک تاریک شده بود...باید چیکار میکردیم؟!؟ 













طبقه بندی: Just Love، 

تاریخ : یکشنبه 21 شهریور 1395 | 07:42 ب.ظ | نویسنده : RÕYÃ | نظرات قشنگتون:)
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.