تبلیغات
♚KÖRÊÂÑ STØRY♚ - Just Love_Ep4
سلام به خواننده‌های گل
مرسی که تا اینجا همراهیمون کردید
و امیدوارم بازم همراهیمون بکنید
اینم از قسمت چهارم
پوستر چطوره؟!
بفرمایین ادامــــه


ɛք4
(تارا)

با هیونا رفتیم توی جنگل تا دنبال یومی بگردیم....تقریبا داشتیم ب وسطای جنگل میرسیدیم ک هیونا گفت: بهتره برگردیم....جنگل خطرناکه...هرجا باشه خودش زود برمیگرده...
هیونا درست میگفت....هرجا ک باشه خودش برمیگرده...
برگشتیم سمت چادر ...موقع شام بود...اصلا نمیتونستیم بخوریم...همش با غذامون بازی میکردیم....شام تموم شدو خبری از یومی نشد...خیلی نگران بودیم....
ی نیم ساعت بعد از شام هم منتظر موندیم تا اینکه با هیونا تصمیم گرفتیم ک بریم و ب استاد کیم بگیم...
با هیونا رفتیم سمت چادر استاد کیم..
هیونا: تو صداش کن من میترسم..
ی نفس عمیق کشیدم و تا خواستم استاد کیم رو صدا کنم ی صدایی از پشت سرمون گفت: رو خوابش خیلی حساسه اگه بیدارش کنید اخراج رو شاختونه...
برگشتیم سمت صدا....
پارک جونگمین بود...پسر استاد پارک...
اومد سمت من و هیونا و گفت: با استاد کیم چیکار دارید؟!
فکر کردم شاید بتونه کمکمون کنه پس تمام ماجرا رو براش گفتیم....
تارا: میتونید کمکمون کنید؟؟
_شما برید توی چادرتون من دوستتون رو پیدا میکنم...
هردو از پارک جونگمین تشکر کردیم و برگشتیم توی چادرمون...و فقط منتظر بودیم ک یومی پیدا بشه...

(جونگمین)
بازم کار اون جینای لعنتیه....امروز صبح بس نبود!؟ بازم کارشو تکرار کرد..من نمیدونم اون دختر بیچاره چ گناهی کرده ک جینا اینجوری آزارش میده... 
رفتم سمت جایی ک جینا بود....
با دوستاش نشسته بود و داشت مشروب میخورد و صدای قهقهه هاش توی گوشم میپیچید...
با اخم رفتم سمتش و لیوانی ک توی دستش بود رو ازش گرفتم و انداختم روی زمین....
جینا با بهت گفت: اوپا چی شده؟! چرا لیوانو شکستی؟!؟
با عصبانیت گفتم: کجاس؟!؟
جینا:چی کجاس؟!؟
دستشو گرفتم و بردمش ی جای خلوت....
_اوپاااا کجا میری؟!
وقتی ب ی جای خلوت رسیدیم دستشو ول کردم....نفس عمیقی کشیدم و برگشتم سمتش....
سعی کردم خونسردیمو حفظ کنم....
با خونسردی گفتم: کجاس؟!
جبنا بازم با تعجب پرسید: چی کجاس؟!؟
جونگمین : خودتو ب اون راه نزن....بگو اون دختر کجاس؟!؟
جینا: کدوم دختر؟!؟
میدونستم میدونه ولی خودشو ب اون راه میزنه....ی اخمی کردم و گفتم: بگو اون دختری ک امروز باهاش همگروهی بودی کجاس؟!؟
جینا با خونسردی گفت: نمیدونم کجاس
خیلی عصبانی شدم ....میدونستم داره دروغ میگه ...یقه پالتوشو تو دستام گرفتم با داد گفتم: بگو اون دختر کجاس؟!؟
جینا اخم ریزی کرد و گفت: ب تو چ ک کجاس!؟ ی جایی هس دیگه
_بهت میگم کجاس؟!؟
جینا هیچی نگفت و سکوت کرد...
صدامو بلند کردم و گفتم : میگی یا انقدر بزنمت تا بگی؟
جینا میدونست من با کسی شوخی ندارم پس با حرص  گفت: توی جنگله ....گفتم دیگه...ولم کن....
_کجای جنگل: از وسطای جنگل یکم اونورتر ....بستمش ب درخت...
یقه‌شو ول کردم و رفتم پیش چندتا از دوستامو با اونا رفتیم توی جنگل تا اون دختر رو پیدا کنیم...
جنس این دختر خیلی خرابه....خیلی حسود و متکبره....ازش متنفرم...اَههه....
توی جنگل داشتیم دنبالش میگشتیم...تا اینکه صدای یکی از پسرا اومد....
_اینجاااسس....اینجاااا...
ب سمت صدا رفتیم....ن تنها بسته بودنش ب درخت بلکه دهنشو هم بسته بودن..
آروم زیر لب گفتم: خیلی کثیفی جینا...خیلی کثیف....
رفتم سمتشو نبضشو گرفتم....زنده بود ولی نبضش خیلی ضعیف بود...بدنش مث برف سرد بود....ب پسرا گفتم طنابارو باز کننن و خودمم دستمالی ک ب دهنش بسته بودن رو باز کردم....
پالتومو درآوردمو پیچوندم دورش و دست بردم زیر زانوهاش و گرفتمش توی بغلم....
وقتی ب محوطه نزدیک شدیم ب پسرا گفتم ب کسی چیزی نگن و برگردن توی چادراشون...
رفت سمت چادر اون دوتا دختر....با دیدن من اومدن سمتم...
_وایییییی یومییییی
_چ اتفاقی براش افتاده؟!؟
جونگمین: هیسسس بریم تو چادر بهتون میگم...
زیاد براشون توضیح ندادم ک چ اتفاقی افتاده و ازشون خواستم چیزی راجب اینکه من ب این دختر کمک کردم ب کسی نگن...حتی ب خودش...
اونا هم قول دادن ک چیزی نگن...
از چادرشون بیرون اومدم....پالتومو انداختم رو دوشم و رفتم تو چادر خودم....

(هیونا)
پارک جونگمین یومی رو نجات داد ولی ازمون خواست ب کسی نگیم ک یومی رو نجات داده حتی ب خود یومی و وانمود کنیم ک خودمون نجاتش دادیم...
با کمک تارا بدن یومی رو گرم کردیم و خودمونم کنارش خوابیدیم....مطمئنن تا صبح ب هوش میومد....
_هیونا.....تارا..بلند شید...
صدای یومی مث این فرشته ها بود....آدم لذت میبرد از صداش...
_تارا بیدار شو...هیونا بیدار شو....
چشامو آروم باز کردم...یومی بهوش اومده بود...
تارا با دیدن یومی ک بهوش اومده بود با تعجب پرسید: حالت خوبه؟ جایت درد نمیکنه؟!؟
یومی لبخندی زد و گفت: من خوبم.....چجوری منو  پیدا کردید؟!؟
تارا خیلی قشنگ نقش بازی کرد...
تارا: با هزارتا بدبختی...وقتی پیدات کردیم بیهوش بودی..بعد کمکت کردیم و آوردیمت اینجا...
یومی: اون دختره تا منو نکشه ول کن نیس....
لبخندی زدم و گفتم: گذشته ها گذشته...بیاید بریم ک من خیلی گشنمه....یهو صدای شکم تارا بلندشد و همه زدیم زیر خنده....
.
.
.
بعد از صبحانه استاد کیم اجازه داده بود ک بچه‌ها برن توی جنگل و خوش باشن.... همه توی جنگل بودن و صدای خنده هاشون توی جنگل پیچیده بود ...داشتیم برای خودمون آهنگ میخوندیم و قدم میزدیم ک یهو ی چیزی محکم خورد ب شونم و افتادم روی زمین..
_وایییی هیوناااا
_هیونا حالت خوبه ؟
شونم خیلی درد میکرد وقتی از رو زمین بلند شدم و نشستم ی پسر روبروم دیدم...
+خوبی؟!
چندین بار دیده بودمش...از اون کله گنده‌های تخسه..،
از ترسم گفتم : خوبم...
+مطمئنی؟؟
لبخندی زدم و گفتم: بله خوبم
+من واقعا معذرت میخوام از روی عمد نبود..ببخشید
از روی زمین بلند شدم و گفتم: اشکال نداره
+ بازم ببخشید ...بای
و رفت....اصلا فکرشو نمیکردم معذرت خواهی کنه...
تارا: این معذرت خواهی هم بلده؟؟ 
هیونا: منم ب همین فک میکنم...
یومی: خوبی؟!؟
لبخندی زدم و گفتم: آره خوبم...
دیگه بحث رو کش ندادیم و ب خوشگذرونیامون ادامه دادیم....
این چندروز باقی مونده ب خوبی و خوشی گذشت ..
یومی خیلی خوش سانش بود ...همیشه تو فعالیتا نبود...
چون تعدادمون فرد بود و گروهایی هم ک تشکیل میشد دو نفره بودن و اونم اسمش آخر لیست بود.. 
ساعت 8 صبح یکشنبه‌س ....اول هفته...همه داشتیم سوار اتؤبوس میشدیم ک برگردیم...آخر اتوبوس پر بود بخاطر همین روی صندلیای ردیفای جلوتر نشستیم...یومی و تارا رو صندلی پشت سر من نشسته بودن و منم روی صندلی جلویی.... بغل من کسی نبود پس کیفمو گذاشتم...خیلی خوابمون میومد....آخه شب قبل خیلی بیدا  مونده بودیم..،تصمیم گرفتیم تا دانشگاه بخوابیم....تارا و یومی ک زود خوابشون برد...منم آروم چشام بسته شد و خوابیدم....
.
.
.
اومممم چ خوبه...آخیششش گردنم داشت درد میگرفت...صب کن ببینم...کسی ک بغل من نبود...آهااا شاید کیفمه...ی چند بار دستمو زدم بهش و همونجور توی خواب گفتم : اومم کیف خودمیییی...
_من کیفت نیستم خانوم خانوما
.
.
.
اینم از قسمت چهارم داستانم.
چطور بود؟
نظرتون رو بگید....تا قسمت بعد بای





طبقه بندی: Just Love، 

تاریخ : دوشنبه 29 شهریور 1395 | 11:12 ب.ظ | نویسنده : RÕYÃ | نظرات
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.